کنار پنجره اتاقم نشسته ام پيشانيم را به گوشه پنجره تکيه داده ام و به ياد آن روزها که اين غم بزرگ وجودم را احاطه نکرده بود حسرت مي خورم
اين روزها که زمين و زمان و آسمان سنگ است من همچون لکه اي سياه در دل اين درياي غم دور افتاده ام
سالهـــاي عمرم به شتاب گذشته و من اينک چون درختي که بر خزان برگهاي پزمرده خويش مينگرد
آنها را در فغان خود مي بينم خدايـــــــــا موج سنگين گذر زمان را احساس ميکنم
روزهاي بيهوده و تکراري که از پي هم مي گذرند...
بارها به خاک گفته ام زندگيم را فرا گيرد
اما ببين خدا خاک هم مرا نمي بيند
در دل خسته ام چه مي گذرد ؟
من تمام هستي ام را در نبـــــرد با سرنــــوشت در تهاجم با زمــــان آتش زدم کشتم من بهــــار عشق را ديدم ولـــــي باور نکردم يک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتم
من ز مقصدها پي مقصودهـــــاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يــــادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت عشقم مــُـــــــــــــرد
يـــــــارم رفــــت ...
نوشته شده توسط ؟ در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 2:55 موضوع | لینک ثابت
با مداد رنگي هايم ياد خوب آمدنت را نقاشي كرده ام و جاده سفيد رفتنت را خط خطي روز تولدم را سياه و روز مرگم را...واژه هايي كه نقش مي بندند بر
روي كاغذ برايم بي رنگند و نفس هايي كه حبس مي شوند درون حنجره ام بي حرف آه ... " دوســـــــــــــــــــــت دارم بميـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم " تا ديگر
پذيراي غم و اندوه نباشم شوره زاره سترون مانده قلبم محتاج باران است خدايــــــــــــــــــــــــــابگو باران ببارد ... و باز هق هق گريه اين آهنگ بي كلام و
تكراري اجازه سخن نمي دهد مرا اكنون در اين برهه از زمان كه همه چيز و همه كس سنگي و آهني ست در جستجوي محبتم ! آري در اين آشفته بازار محبت
ساكت و خاموش پي چيزي مي گردم كه سالهـــــــــاست زير خروارها خاك مدفون است تا حال از خود پرسيده اي ؟ سرنوشتم را تا كدامين معبد بي نام خواهي
برد ؟! گناهم چيست ؟ كه اينگونه در اين زندان اســـيرم بـــــــــــــــــار غـــــــــــــم سنگين و طاقت فرساست ياريم كن به خدا شانه هايم درد مي كند ....
خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... اين چه درديست ؟
نوشته شده توسط ؟ در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 2:52 موضوع | لینک ثابت
در انحناي تنهايي خويش... بين ماندن و رفتن بين بودن و نبودن حس گنگ و نامفهومي با معنايي به وسعت اندوه مرا در بر مي گيرد و بغضي خاموش گلويم را مي فشارد... من روياي ديدنت را در زير غبارهاي مرگبار ديوانه وار حک کرده ام ،و در پشت اين حصاراندوه براي بودن بيهوده مي جنگم با اينکه ميدانم در زير خاطرات خاک خورده خويش مي پوسم ،اما...
نوشته شده توسط ؟ در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 2:51 موضوع | لینک ثابت
در برابر آيينه ايستادم سر تعظيم فرود آوردم زيرا او بهتر از هر کس حقايق را بر من فاش مي ساخت مي خواستم سنگي بردارم بر صورتش زنم و او را در هم بکوبم که ديگر قادر نباشد اين دل شکسته را به صورت تصويري اين چنين پرچين وچروک نشان دهد... ولي افسوس که دستم حرکت نکرد زيرا او حقيقت بود و من فريفته دروغ و مکر،او صافي باطن داشت و من غرق در گناه ،او حاکم بود و من محکوم ابدي!
گذشته هاي غم آلود مرا به وضوح نشانم ميداد ،خونسردي و بي اعتنايي هاي زمانه را در پيش ديدگان رنجورم چون موجي گذران ميگذرانيد... آهي ازدل پر درد کشيدم تمام تنم مي لرزيد در برابرش زانو زدم با پشت دستانم اشکهايي که بر گونه هايم جاري بود پاک کردم...
چه آرزوها داشتم ولي او چنان آتش بر خرمن اميد و آرزويم زد که جز توده اي خاکسترازآن باقي نمانده حال با ناله اي سوزنده ، با آه هاي دلخراش در ظلمتي ابدي در انتظار دردناک او مي سوزم. چشمان خسته ام از مرور خاطره ها خيس مي شود و در آرامشي جان کاه مي شکند ،قلب شکسته ام در اين انتظار پوچ فريادها مي زند ، اي طبيب بي دل از تو خواهم عذر عمررفته را زجرهاي ماه و سال و هفته را...

نوشته شده توسط ؟ در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 2:50 موضوع | لینک ثابت
مي دانم اندوه مرگ تدريجي ام کسي را درهم نخواهد شکست زيرا اين منم، که چنين در آرزوي داشتن تو، درهاي زندگاني را از چهار جهت،از چهار طرف، بر روي خود بسته ام! اين منم که براي رسيدن به اين آرزو دوباره دست به قلم نهادم تا باري از حرفهاي نگفته را خالي و دلي سبک کنم! اين منم که اين چنين خود را در چهار چوبي خيالي و واهي گم کرده ام تا روزي که ميدانم دگر هرگز نمي آيد را ببينم! آري اين من بودم، اين من بودم که هر روز تاب و تب ديدار تو را از ثانيه ها طلب ميکردم و تو ميدانستي، ميدانستي و رفتي!
مي دانستي که دلم تنهاست... ميدانستي...
پس چرا رفتي ؟
در پشت تمامي پنجره هاي بسته شده، وسعت دلتنگي ام را کدامين واژه ها خواهند توانست بيان نمايند دستان کدام شبزده گرد غم را از دلم پاک مي کند ؟
مهربانم تو را به اشکهايم قسم تو را به لحظه لحظه هاي تنهاييم قسم تو را به جواني ام قسم تو را به غريبي ام قسم تو را به بي کسي ام قسم ميدهم...
نگو که واژه ي دوست داشتن برايت بي معناست نگو و خود را مديون اشک و من را لبريز از اي کاش ها نکن...
تو لحظه هايي که براي ديدنت بي قراري مي کردم را نديدي، تو لحظه هاي نياز را در من نابود کردي، در اوج نياز به تو بودم ولي دستانم را نگرفتي، هيچ وقت باورم را باور نکردي، التماسم را نديدي و غرورم را شکستي... اما چــــــــرا ؟؟؟
افسون اين واژه چنان خيمه بر پيکر نحيف و بيمارم زده که گويي کودک بيمار دلم را خواب و عمرم را چون شهابي گذران از پس ابري سياه گذرانيده است...
من براي اثبات اين گناه که چرا عاشقت شدم زجرها کشيدم و زجه ها زدم اما تو هيچ وقت نبودي تا ببيني و نخواستي ثابت کني ، هميشه از پشت نقاب به اشکهايم خنديدي ...
چه کردم من؟ چه کردم که اين چنين مرا نابود کردي؟ کدامين شنزار، جاده طي کرده ي من را پوشاند، تا تو گمراه شوي... اي کاش ميدانستي، اي کاش ميدانستي که هرگز به وجودت عادت نکرده بودم...
اي کاش نگاه خيره ي مردم به يک غربتي را مي ديدي اي کاش جامه ي سياه تنم را مي دريدي اي کاش بغض هاي فرو خورده ي گلويم را مي شکستي اي کاش برگ هاي سياه تقويم و ساعت روي ميز را مي شکستي اي کاش لحظه اي در آستانه ي درگاه انتظار مي نشستي تا بفهمي که با دلم چه کردي... ولي افسوس ، افسوس و صد افسوس که دلم بازيچه اي بود و گذشت از پس هم لحظه هاي هيچ...
آري ســـه ســــال گذشت اما هنوز زمزمه هاي تنهايي رهايم نکرده اند هنوز صداي فاصله ها مرا مي خوانند و در گوشم سکوت نجوا ميکنند... ســـه ســــال گذشت و من هنوز بازيچه ي دست اين زمانه ي پير و خسته ام...
در پشت اين پنجره هاي سرد، دستهاي آهنيني با صيرتي دروغين مرا مي جويند و به ويرانه اي مي کشند که بازگشتي نيست و من به سادگي اسيره زنداني ميشوم که از پس آن هيچ حصار و هيچ راه فراري نيست و با اميدي عبث به آزادي در اين ويرانه مي پوسم و تمام خاطرات و عاشقانه هايم له مي شوند و قلبم زير نبض سنگين اين زمانه مي ميرد... آري ماه من ســـه ســــال اينگونه گذشت و من در مرداب عشق تو غرق شدم و تو با اينکه مي دانستي چيزي به فرو رفتنم نمانده ، دستانم را نگرفتي.
نوشته شده توسط ؟ در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 2:46 موضوع | لینک ثابت
تنها نشسته ام در ميان انبوهي از درد و با نگاهي زل زده بر در مي نويسم ، نه براي تن... اينجا نبض زمان گير کرده است ، ثانيه ها از حرمت نگاه تو خسته اند ! اين
تنها نشسته ام در ميان انبوهي از درد و با نگاهي زل زده بر در مي نويسم ، نه براي تن... اينجا نبض زمان گير کرده است ، ثانيه ها از حرمت نگاه تو خسته اند ! اينجا تنهايم... بي رحمانه تنهايم ، دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوي آن همه دور و آن همه دورترها برايم ارمغان آورد اما افسوس که آنجا دستاني نيست تا در تمناي دستاني باشد...
خيلي وقت است که براي خودم زندگي نمي کنم ، مي خندم... مي گريم... زيرا زندگي حاکم است و من با برگ بازنده اي محکوم به بازيچه بودنم تا شايد روزي حکم دست من افتد...
آه... زيباي من... خسته ام ، از اين همه خستگي خسته ام ، خوابهايم پر از بيداريست و بيداري هايم پر از ابهام... بغضي به روي دلم دلمه بسته که از حسرت هفت هزار بوسه ي مانده بر لبانم و از حسرت آن همه حرف که بر دلم ماسيده است سنگيني مي کند... دستهايم را به دامان شب وصله مي زنم شايد دلت در اين ويراني به صداي دل ويرانم كمي گوش کند ، حال فرياد ميزنم... فرياد ميزنم رفتنت را... فرياد ميزنم خستگي ام را در اين سيل بي وزني واژه هاي درد...
اينجا خسته ام ، خسته تر از زخمي کهنه که بر پينه ي احساسم زدي... كاش مي شد حسرت نگاه معصومت را براي لحظه اي قاب كنم و بر سر در ديوار دل بکوبم... تا هر زمان ، مستم كند اين تقدس نگاه...
تير برق ها... نمي دانم چرا خاموش اند... انگار كوچه به حالم عزا گرفته است ، نمي دانم... کوچه خاليست و جز صداي پاي باران صدايي نيست ، چترم پر از وصله است ! اينجا تنهايم...
جا تنهايم... بي رحمانه تنهايم ، دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوي آن همه دور و آن همه دورترها برايم ارمغان آورد اما افسوس که آنجا دستاني نيست تا در تمناي دستاني باشد...
خيلي وقت است که براي خودم زندگي نمي کنم ، مي خندم... مي گريم... زيرا زندگي حاکم است و من با برگ بازنده اي محکوم به بازيچه بودنم تا شايد روزي حکم دست من افتد...
اينجا خسته ام ، خسته تر از زخمي کهنه که بر پينه ي احساسم زدي... كاش مي شد حسرت نگاه معصومت را براي لحظه اي قاب كنم و بر سر در ديوار دل بکوبم... تا هر زمان ، مستم كند اين تقدس نگاه...
تير برق ها... نمي دانم چرا خاموش اند... انگار كوچه به حالم زا گرفته است ، نمي دانم... کوچه خاليست و جز صداي پاي باران صدايي نيست ، چترم پر از وصله است ! اينجا تنهايم...
بغضم را با دود سيگار فرو مي دهم ، نور چشمانم را ميزند ، لامپهايم را شکسته ام و چشم بر بي کران شب دوخته ام...
تا از فراسوي دهليزش دريچه اي از اميد بيابم ، آه... مهربانم هر خاطره ات خنجري است بر بودنم و هر لحظهي بودنم پتكي است بر ساعت تا ابد خوابيده درونم !
حال در سکوتي محض نشسته ام و مي نگرم سرابي ژرف را... دستهايت كو... تا مرا از اين ظلمات بيرون كشد و پاهاي هميشه خسته ام را مرهمي نهد ، نشسته ام در انتظار تا که شايد از پس اين بيهودگي ها دستان هميشه سردم را بگيري و مرا تا بي انتها بالا ببري... پر شوم از تو و بودنم را لبريز از حس سرودن سازم و در تك تك لحظه هايم بزمي به پا سازم از بودن ، با تو بودن... با تو رفتن...اما افسوس که نبودي و بودنم را نيز به باد نبودن گرفتي...
نوشته شده توسط ؟ در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 2:43 موضوع | لینک ثابت
مي گريم
براي دور شدن از خاطره ها
دو ركعت گريستن بر ياد ها
واجب است
تو هم گريه كن
گريه تنها مرهم زخم بي شفاي عشق است
دريغا كه عشق....
خوابي از خوابهاي خاكستر است
ديگر هيچ رد پايي از احساس
بر تن جاده عشق
باقي نمانده است
به تفسير جدايي رسيده ايم
بي باور و خسته
از عشق رنجيده ايم
مي گويند ،
هر كه از وادي عشق گذر كرد
از سنگ ناله شنيد
و از ستاره ،
هق هق گريه
گريه كن
من هم باتو
مي گريم
نوشته شده توسط ؟ در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 2:9 موضوع | لینک ثابت

چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟
چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟
این تبر مال تو نیست؟
دستها آن تو نیست ؟
تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه!
به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی!
آی آرام بزن می شکند عمق سکوت
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را!
جمع کن هر چه شکستی دل من
هیزم خوبی شد!
آتشی بردل من زن که ببینی :
عشق هم می سوزد !
خوب هم می سوزد!
نوشته شده توسط ؟ در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 1:43 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY